تبليغاتX


we hack only for LINUX.

 

The One

The One

درباره وبلاگ

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه

تمام پیوندها
نوشته های پیشین
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
هانی و احمد
سینا اینا
نقشه جهان نمای گوگل بدون هیچ برنامه ای
احمد
Google mars
موبایل و ....
بزگترین سرچر عکس در دنیا
مرکز نرم افزار و ....
موتور جستجوی ایران
سامان دوست عزیز من
قالب وبلاگ

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM

ممنون که وبلاگ ما رو واسهexplore انتخاب کردید.

شما رو جون عزیزت خواهشا واسه کامل شدن weblog نظر بدید.

امیدواریم مطالب وبلاگ برای شما جذاب باشد.

واسه  دیدن ادامه مطالب آتیش کن  .…GO 

نوشته شده توسط محمد حسین در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 12:19 | لینک ثابت |


چرا به تکامل علاقمند شدم؟

این یه خاطره قدیمی و بسیار تاثیر گذار تو زندگیه منه. ما راهنمایی که بودیم, طبق معمول برای اون سن و سال, دوست داشتیم سر به سر معلمامون بذاریم. مثلا یادمه یه معلم دینی داشتیم, خیلی مرد گلی بود و از قضا کُرد بود, ما هم وقتی می خواستیم اذیت کنیم می پرسیدیم: "آقا خدا میتانه سنگی بسازه که خودش نتانه بلندش کنه؟" یا سوالایی از این قبیل. من احساس می کنم که این حرکت در اون زمان علاوه بر شیطنت بچگی, علاقه به "پرسشهای بنیادین" رو هم نشون می ده!
سال سوم راهنمایی, یه معلم زیست شناسی داشتیم, به نام آقای الوندی که من شکل گیری تفکر زیستی در خودمو تا حد زیادی مدیون ایشون می دونم و امیدوارم هر جا هستن سلامت و پیروز باشن. من اولین اطلاعات علمی (نه مزخرفات عامیانه) در مورد تکامل رو از ایشون گرفتم. دو تا پرسش بنیادین! که از ایشون می پرسیدیم, اینا بود: یکی اینکه "آقا! این ماجرای حضرت عیسی, بکرزایی بوده؟" و دیگه اینکه : "آقا! اگه تکامل درسته, پس تکلیف آدم و حوا چی میشه؟" یادمه در مقابل این قبیل سوالا, ایشون یه جواب می دادن:"بچه ها این دو تا مقوله رو با هم قاطی نکنید, این زیست شناسیه, اون مسائل اعتقادی و این دو تا ربطی به هم ندارن"
من (که اون موقع 14 یا 15 سالم بود) نمی تونستم اینو بپذیرم, یعنی فکر می کردم بالاخره یا تکامل بوده و انسان از میمون به وجود اومده, یا آدم و حوا بودن و از گل ساخته شدن و نمیشه در آن واحد به هر دوش معتقد بود. این بود که با عقل اون زمان خودم شروع کردم به آشتی دادن این دو نظریه. لازم به ذکره که به شدت مسلمون بودم اون موقع و این نبود که بگم خوب دیگه تکامل بوده و آدم و حوا نبوده. پس به راهی رسیدم که این دو تا با هم سازگار بشن و صرف نظر از اعتبار نظریه ای که ارائه کردم, این کار تمرین خوبی بود برای فکر کردن به سوالایی که جوابشو تو هر کتابی نمی تونی پیدا کنی.
خلاصه, از اون موقع (که حدودا 17 سال پیش بود) تا همین امروز ذهن من با تکامل درگیر بوده و دست و پنجه نرم می کرده. جالبه که بدونید به علت تربیت مذهبی که باهاش بزرگ شده بودم, پذیرفتن خیلی چیزا برام سخت بود, ولی خوشبختانه هرگز آدم متعصبی نبودم و به مرور زمان تکامل رو فهمیدم. این که میگم فهمیدم, یعنی تکامل و انتخاب طبیعی رفتن تو عمق ذهنم و البته الان حدود 2 یا 3 سال بیشتر نیست که می تونم ادعا کنم واقعا مفهوم انتخاب طبیعی رو فهمیدم. باورهای ما, خیلی زیاد با درک تکامل و انتخاب طبیعی فاصله دارن. اینکه می گم باورهای ما, منظورم فقط اعتقادات مذهبی نیست, افراد کاملا غیر مذهبی هم به طور طبیعی در برابر تکامل مقاومت دارن, علتش هم به طور عمده از دو موضوع زیر ناشی میشه:
1)
برای اکثریت آدما پذیرفتن اینکه انسان از شمپانزه به وجود اومده باشه خیلی سخته. البته چون معنی و مکانیسم این حرف رو نمی دونن.
2)
به وجود آمدن تصادفی نظم هم از اون حرفاییه که از مغز خیلی آدما بزرگتره!
اینجوری میشه که هنوز هم هر وقت حرفی می زنی که بوی تکامل داره, یه عده ای دماغشونو می گیرن. به عنوان حسن ختام این نوشتار, دوست دارم 3 اصل اساسی تفکر تکاملی رو اینجا بنویسم:
1)
سازگاری نتیجه انتخاب است, نه طراحی.
2)
ماده خام لازم برای انتخاب, تنوع است.
3)
تنوع بر اساس تصادف به وجود می آید.
این 3 اصل , علاوه بر اینکه بنیادی ترین مفهوم تکامل, یعنی انتخاب طبیعی رو توضیح می دن و مکانیسمی رو که ما و سایر جانداران طی میلیاردها سال ازش به وجود اومدیم رو تشکیل می دن, یه روش تفکر هستن که شاید بعدا در موردش بنویسم.
پایدار باشید. محمدرضا امیر

با تشکر از محمد رضا

 

محمّد حسین

 

نوشته شده توسط محمد حسین در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 12:16 | لینک ثابت |


فرق حمام کردن آقايون و خانمها يك دختر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره ۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش ۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان ۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده ۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره ۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره ۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه ۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي ۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته ۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده ۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت ۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه ۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه ۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه ساعت ۸ شب يك پسر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق ۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم ۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه ۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش ۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره ۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون ۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره ۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا ۹ـ زير دوش میـ**زه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده ۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش ۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و جیش میکنه توش ۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه ۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق ۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

نوشته شده توسط محمد حسین در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 12:10 | لینک ثابت |


Hyper links
از دیدن منزلتان در شبکه لذت ببرید. Maps.google.com
بزرگترین موتور جستجوی عکس در شبکه. www.corbis.com
چند ……searcher www.ask.com
www.altavista.com
www.excite.com
نرم افزاروکامپیوتر www.p30central.com
اینبار ما فیلترینگ را شکستیم. www.bbcworld.com




Weblog
هانی واحمد(مهندسی صنایع) www.pnr-sanaye.blogfa.com
سینا((c r a z y s p e e d www.crazyspeedboys.anzaliblog.com
احمد(سفری به ماورا) www.nirvanicstrings.blogfa.com
احمد(هک وآلوده کننده ها) www.ahmadxp.blogfa.com
www.iri.blogfa.com
امید تیزکار www.omidtizkar.persianblog.com
کیا(دنیای عکس های زیبا) www.blacklips.blogfa.com




Website
کامران نجف زاده(خبر نگار مورد علاقه من) www.najafzadeh.weblog.com
حتما به سایت TV4سر بزنید. www.tv4.ir
موبایل و.... www.gsm.ir
نرم افزار موبایل www.mobilestan.net

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:52 | لینک ثابت |


CHECK YOUR BIRTH DATE TO FIND WHAT YOUR CHARACTER IS:
Birthdays: (Look below for your characteristics)

January 01 - 09 ~ Dog
January 10 - 24 ~ Mouse
January 25 - 31 ~ Lion
February 01 - 05 ~ Cat
February 06 - 14 ~ Dove
February 15 - 21 ~ Turtle
February 22 - 28 ~ Panther March 01 - 12 ~ Monkey
March 13 - 15 ~ Lion
March 16 - 23 ~ Mouse
March 24 - 31 ~ Cat
April 01 - 03 ~ Dog
April 04 - 14 ~ Panther
April 15 - 26 ~ Mouse
April 27 - 30 ~ Turtle May 01 - 13 ~ Monkey
May 14 - 21 ~ Dove
May 22 - 31 ~ Lion June 01 - 03 ~ Mouse
June 04 - 14 ~ Turtle
June 15 - 20 ~ Dog
June 21 - 24 ~ Monkey
June 25 - 30 ~ Cat
July 01 - 09 ~ Mouse
July 10 - 15 ~ Dog
July 16 - 26 ~ Dove
July 27 - 31 ~ Cat August 01 - 15 ~ Monkey
August 16 - 25 ~ Mouse
August 26 - 31 ~ Turtle September 01 - 14 ~ Dove
September 15 - 27 ~ Cat
September 28 - 30 ~ Dog
October 01 - 15 ~ Monkey
October 16 - 27 ~ Turtle
October 28 - 31 ~ Panther November 01 - 16 ~ Lion
November 17 - 30 ~ Cat December 01 - 16 ~ Dog
December 17 - 25 ~ Monkey
December 26 - 31 ~ Dove

If you are a Dog: A very loyal and sweet person.Your loyalty can never be doubted. You are quite honest and sincere when it comes to your attitude towards working. You are a very simple person, indeed. Absolutely hassle free, humble and down-to-earth!! That explains the reason why your friends cling on to you! You have a good taste for clothes. If your wardrobe is not updated with what is trendy, you sure are depressed. Popular and easy-going. You have a little group of dignified friends, all of them being quality-personified.

If you are a Mouse: Always up to some sort of a mischief! The mischievous gleam in your eyes is what makes you so cute and attractive to everyone. You are an extremely fun-to-be-with kind of person. No wonder, people seek for your company and look forward to include you for all get-togethers. However, you are sensitive, which is a drawback. People need to select their words while talking to you. If someone tries to fiddle around and play with words while dealing with you, it is enough to invite your wrath. God bless the person then!

If you are a Lion: Quite contradictory to your name, you are a peace loving person. You best try to avoid a situation wherein you are required to fight. An outdoor person, you dislike sitting at one place for a long duration. You are a born leader, and have it in you how to tactfully derive work from people. You love being loved, and when you receive your share of limelight from someone, you are all theirs!!!! Well, well... hence some people could even take an advantage, flatter you to the maximum and get their work done. So be careful.....

If you are a Cat: An extremely lovable, adorable person, sometimes shy, with a passion for quick wit. At times, you prefer quietness. You love exploring various things and going into depth of each thing. Under normal circumstances you're cool, when given a reason to, you are like a volcano waiting to erupt. You're a fashion bird. People look forward to you as an icon associated with fashion. Basically, you mingle along freely but don't like talking much to strangers. People feel very easy in your company. You observe care in choosing your friends.

If you are a Turtle: You are near to perfect and nice at heart.The examples of your kindness are always circulated in groups of people.You, too, love peace. You wouldn't like to retaliate even to a person who is in the wrong. You are loved due to this. You do not wish to talk behind one's back. People love the way you always treat them. You can give, give and give love, and the best part is that you do not expect it back in return.You are generous enough.Seeing things in a practical light is what remains the best trait of you guys.

If you are a Dove: You symbolize a very happy-go-lucky approach in life.Whatever the surroundings may be, grim or cheerful, you remain unaffected.In fact, and you spread cheer wherever you go. You are the leader of your group of friends and good at consoling people in their times of need. You dislike hypocrisy and tend to shirk away from hypocrites. They can never be in your good books, no matter what. You are very methodical and organized in your work. No amount of mess, hence, can ever encompass you. Beware; it is easy for you to fall in love....

If you are a Panther: You are mysterious. You are someone who can handle pressure with ease, and can handle any atmosphere without going berserk.You can be mean at times, and love to gossip with your selected group.Very prim and proper. You like all situations and things to be in the way you desire, which, sometimes is not possible. As a result, you may lose out in some relationships. But otherwise, you love to help people out from difficult and tight spots when they really need you.

If you are a Monkey: Very impatient and hyper!!! You want things to be done as quick as possible. At heart, you are quite simple and love if you are the center of attraction. That way, you people are unique. You would like to keep yourself safe from all the angles. Shall your name be dragged or featured in any sort of a controversy, you then go all panicky. Therefore, you take your precautions from the very beginning. When you foresee anything wrong, your sixth sense is what saves you from falling in traps. Quite a money minded bunch you people are!!
MOHAMMAD HUSSEIN.KH

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:46 | لینک ثابت |


سیر نزولی مردان
سال 1332
دختر خانواده با مادرش کنار حوض روی تخت نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است.دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند:آره زری جون̨ داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغر مردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی.تازه خود داداشم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.
مادر دختر می گوید:خدا سایه ی مرد را از سر هیچ خونه ای ور نداره.
سال 1342
پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از کمی جنم رو کردن و چهار تا کاسه کوزه را زدن شکستن̨ فریاد می زند:دختره چشم سفید حالا واسه من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرت تو شکر؟هیچی دیگه فردا می خواهد شلوار برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چه می گویند؟
مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید:مرد̨ حالا چرا شلوغش می کنی؟نوبل و برمدا چیه؟دخترمون فقط دانشگاه قبول شده همین... این قدر سخت نگیر... .
بالاخره با اصرارهای مادر̨ پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود.وقتی پدر قانع شد سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید:مرد̨ خدا سایه ی شما را از سر ما کم نکند.
سال 1352
فریاد مرد تمام کوچه را پر می کند;چی؟!می خواهد برود سرکار؟!یعنی من اینقدر بی غیرت شدم که دختره بره سر کار پول بیاره تو خونه؟پس من اینجا هویجم؟مگر اینکه بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد بشین... .
کسی که از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم بعد از چند ماه با وجود غرغرهای پدر بالاخره سر کار می رود.صدای مادر خانواده به گوش می رسد:مرد̨ خدا تو را برای ما حفظ کند.
سال 1382
مرد خانواده:آخه خانم این چه وضعیه؟روز اولی که آمدی خواستگاریم̨ گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند̨ گفتی دوره ی این امل بازی ها گذشته̨ ماهم گفتیم چشم!بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن̨ گفتم چشم!آن اول هم حق طلاق راهم از ما گرفتی̨ حالا هم می گویی بنشینم خانه بچه داری کنم؟
زن:مگر چه اشکالی داره؟مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟تمام حقوقت هم بابت کرایهءتاکسی̨ خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهءماشینت می رود.حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمان کم می شود و هم وقتی بچه مان بزرگ شد از کمبود محبت پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم... خدا سایه ات را (فعلا)سر ما نگه دارد... .
سال 1482
زن خانواده:عزیزم تو که اینقدر فسیل نبودی.مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی.آخه چه اشکلای داره؟این همه سال ما زنها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی شما مردها از این کارها بکنید.اصلا مگه نمی گفتی جده بزرگت همیشه می گفت:چه مردی بود کز زنی کم بود؟
پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید:مرد...یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند.
- آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشیده... ببینید این زنها چقدر از ما سوء استفاده می کنند؟تا وقتی که خونه بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و تو سری بخوریم̨ بعد بدون مشورت زنمان میدهند و زنمان هم ما را استثمار می کند...
- خب می گفتم ... اسم این جنبش سیمبلیسم است و ...
در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گل سبزی کشیده می شود!زن می گوید:خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!
سال 1882
رادیو موج̨ FM شبکهء پیام)صدای یک خانم
با اعلام ساعت نه شب شما خانم های عزیز را در جریان آخرین اخبار رسیده قرار می دهم̨ به گزارش خبر گذاری بانوپرس دقایقی قبل سایهء آخرین نمونهء نادر از جنس <<مرد>> از روی کرهء زمین محو شد!پس از پایان یافتن عمر این آخرین باز مانده از شاخهء زینتی مردان از این پس نام این موجودات را فقط در کتابهای تاریخ می توان پیدا کرد.ساعت9و15 دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت شما خانم های!عزیز خواهم بود.دینگ دینگ.

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:43 | لینک ثابت |


پول آفرين ترين فروشنده ايراني که ثروتمندترين ساکنين زمين مشتريان اويند
مصاحبه با بیژن پاکزاد
ازمجله موفقیت :
آيا تا به حال به اين موضوع انديشيده ايد که انسان هاي فوق العاده پولدار روي زمين ، براي خريد لباس ، عطر ولوازم آرايشي به کدام مغازه مي روند؟ منظورمان افرادي مانند " ملکه انگليس " يا" سلطان برونئي "‌يا " پرنس چارلز" و " بيل گيتس " و امثالهم است ! به هر حال شايد تعداد پولدارهاي روي زمين بسيار کمتر از انسان هاي عادي و متوسط باشد اما درمقابل ، قدرت خريد و توان پول خرج کردن اين افراد را هم نمي توان ناديده گرفت واگر کسي بتواند نظر اين مشتريان رابه سوي خود جلب کند و سفارشات آنها را بگيرد، مسلما ثروت کلاني را به دست خواهد آورد.ثروتي که مي تواند فرد را از همه ثروتمندتر سازد.
بيژن پاکزاد ، يکي از اين عرضه کنندگان گران ترين اقلام و سفارشات ، براي پولدارترين ساکنين روي زمين است . او در يک خانواده فوق العاده پولدار درتهران متولد شد. جهت تحصيل به مدرسه پولدارهاي سوئيس، يعني "Le Rosey " رفت و در آنجا با شاهزاده هاي بزرگ مانند " پرنس ريتر" همکلاسي شد . درحقيقت تعداد زيادي از مشتريانش را بيژن در همان مدرسه سوئيسي شناسايي و شکار کرد. او همانجا دريافت که سليقه ي آدم هاي پولدارچگونه است و به چه شکلي مي توان نظر آنها را براي خريد و سفارش اجناس به سوي خود جلب کرد.
" بيژن پاکزاد"‌ اکنون درآمد سالانه اش از فروش عطرها و ادکلن هاي "DNA " بيش تز ٣٠٠ ميليون دلار درسال است و صاحب يکي از با شکوه ترين وگران قيمت ترين فروشگاههاي نيويورک است که درب اين فروشگاه ، فقط به روي مشتريان خاص وبه سفارش آنها باز مي شود. بيژن داراي يک هواپيماي جت مخصوصي است . آن دسته از مشترياني که نم توانند به فروشگاه او بيايند، او شخصا به نزد ايشان مي رود و براي آنها مدل لباس ، تي شرت ، عطر و .... طراحي مي کند .
او يک پول آفرين واقعي است و خيلي از پولدارها و توانگرهاي دنيا به داشتن نام او روي عطر خود يا لباس هاي خويش افتخار مي کنند. اجازه دهيد تا با بيژن مصاحبه اي داشته باشيم
راز نيرومندي و جوان ماندن من درايناست که هر روز چيز تازه اي ياد مي گيرم.
موفقيت : بيژن چه اتفاقي افتاد که تو يکباره تبديل به يک اسطوره درجهان مد و هنر شدي ؟
بيژن : راستش را بخواهيد از همان کودکي احساس مي کردم فرد مشهوري مي شوم . پدرم مي خواست من دکتر يا وکيل شوم . رشته تحصيلي ام مهندسي بود که هيچ علاقه اي بدان نداشتم ، همه شوق من به جانب طراحي بود و با علاقه وصف ناپذيري بدان مي پرداختم . از سوئيس به آمريکا رفتم و در آنجا در رشته بازاريابي به تحصيل پرداختم و همانجا اين فکر در من قوت گرفت که مد اروپا را به آمريکا بکشانم.
موفقيت : چگونه موفق شدي اعتماد اين همه آدم هاي متفاوت را بسوي خود جلب کني ؟
بيژن : با اهميت دادن به تک تک مشتريانم . هدف من هميشه شناختن مشتري و توقعات اوبوده است . حتي امروز نيز با اينکه تعداد مشتريان بسيار زياد شده است من تک تک آنها را مي شناسم. به عنوان مثال لباس يک ستاره سينما بايد با يک قاضي دادگاه متفاوت باشد، وقتي لباس را براي فردي طراحي مي کنم بايد بدانم که او درآن لباس چه خواهد کرد. در مورد من جوکي ساخته اند با اين مضمون" افراد مانند وودي آلن داخل فروشگاه مي شوند ومانند کري گرانت خارج مي شوند"
موفقيت : درچه سالي اولين نمايشگاه مد را برگزار کردي ؟
بيژن :‌ در سال ١٩٧٦ با کمک مالي يکي از هموطنانم نمايشگاهي مجلل ترتيب دادم. نمايشگاه داراي ميزهايي از سنگ مرمر کمياب و لوسترهايي گران قيمت بود و افرادي مانند خوان کارلوس پادشاه اسپانيا شاه اردن و سلطان بروئني را به خود جلب نمود.
موفقيت : اولين برخورد کارگزاران تو پس از ورود مشتري چگونه است ؟
بيژن : من از آنها خواسته ام قبل از هر پرسشي ابتدا از او پذيرايي بعمل آورند وسپس با او گفت وگو داشته باشند.از علايق وسوابق و اهدافش اطلاع حاصل نمايندو ازاين طريق بتوانند نوع لباس مورد علاقه اش را طراحي کنند، مثلا هنگامي که روناد ريگان رييس جمهور سابق آمريکا ازمن لباس گرم خواست ، پارچه جين را با آستري ازپوست مينک برايش طراحي کردم البته گاهي هم اگر افراد قادر به حضور درفروشگاه نباشند من به همراه خياطان خود به نزد آنان مي روم.
موفقيت : پارچه هايت را از کجا تامين مي کني ؟
بيژن : از توليد کننده هاي معتبر که قبلا آزمايش شده اند . من ابتدا قبل از سفارش لباسي از پارچه مورد نظر را مي پوشم تا کيفيت آن را بررسي کنم و اگر مقبول افتاد تا سه برابر هزينه اصلي را به توليد کننده پرداخت مي کنم تا حقوق انحصاري آن کالا را تضمين نمايد. اين يکي از مشخصه هاي کار من است و دليل آنهم اهميتي است که به کيفيت کالاي خود مي نهم . شايد در نظر برخي اين کارها زياده روي جلوه کند.
موفقيت : در مورد عطريات چه توفيقي به دست آورده ايد؟
بيژن : سال هاي زيادي طول کشيد تا من عطري را درست کنم که متفاوت باشد، حتي طرح شيشه آن ٨٠٠ بار پيش نويسي شد تا اينکه مورد قبول من واقع شد من عطر زنانه نمي خواستم. مخصوصا که لباس هاي من همگي مردانه هستند، از همين روبا زنان بسياري مصاحبه کردم تا بدانم چه بويي رابراي مرد مي پسندند و نهايتا موفق شدم در سال ١٩٨٨ عطر مردانه بيژن را توليد کنم که جايزه اسکار نيويورک را براي بهترين عطر دريافت کنم. البته بعدها عطر زنانه هم توليد کردم وبه پاس قدرداني از زناني که همواره حامي من بوده اند به ايشان تقديم نمودم
موفقيت :‌ در يک جمله بگو براي پول کارمي کني يا عشق ؟
البته عشق به کار; من ازاينکه توليداتي منحصر به فرد دارم لذت مي برم من به کار کردن هفت روز هفته نياز ندارم ، اما اين کار را انجام مي دهم چون به کارم عشق مي ورزم .
موفقيت : بيژن ! تو براي آدم هاي معمولي ، محصول توليد نمي کني ؟ خريداران تو قشر خاصي از جامعه هستند که شايد تعداد آنها در کل دنيا به بيست و پنج هزار نفر هم نرسد.چرا اين طبقه خاص از جامعه را به عنوان مشتريان اصلي خود انتخاب کرده اي ؟
اين مساله چندان هم درست نيست . هر چند عطرهاي بيژن با لباس هاي بيژن گران قيمت اند، اما خيلي از انسان هاي معمولي هم مي توانند آن را در مغازه هاي معتبر کشورشان خريداري کنند. من براي پولدارترين هاي روي زمين حساب جداگانه اي باز کرده ام ، اما اين دليل نمي شود کساني را که خيلي پولدار نيستند در نظر نگيرم . بسياري از بازديد کنندگان فروشگاههاي زنجيره اي بيژن ، درنيويورک ودردنياازطبقه عادي و نسبتا مرفه جامعه هستند.
موفقيت : موفقيت فوق العاده کنوني خود را نتيجه چه مي داني ؟
بيژن :‌ نتيجه مطالعه ، تامل و شکار فرصت هاي طلايي ، تخصص و علاقه ي من در علم شيمي است و در سال ١٩٨١ موفق شدم ، جايزه " lg Nobel" را به خاطر عرضه عطرها و ادکلن هاي "DNA " به نام خودم بگيرم . من با عرضه اين عطرها و ادکلن هاي جادويي ، ابتدا براي مردان و بعد براي زنان توانستم معناي عطر واقعي را به مردم بشناسانم و از اين راه به ثروتي رويايي دست يابم . درحال حاضر درآمد سالانه من از بابت فروش عطرهاي بيژن در سطح جهان ، قريب ٣٠٠ ميليون دلار است ، حال آنکه در آمد حاصل از طراحي لباس، يک دهم آن يعني سي ميليون دلار درسال است . من به اين اصل معتقدم که اگر قرار باشد " کائنات " ، ايده اي را به ذهن و دل يک انسان الهام کند، به سراغ انساني مي رود که آمادگي علمي و ذهني پذيرش آن الهام را داشته باشد. من از همان دوران تحصيلي به دنبال عرضه محصولي به رقيب و گران قيمت مي گشتم و عطرها و ادکلن هاي " DNA " همان چيزي است که سال هاي جواني ام را در جست وجوي آن سپري ساختم . در حال حاضر موسسه بزرگ توليد عطرهاي بيژن را به نام سه فرزندم نموده ام تا آنها از همين الان که زنده ام ، مديريت و راهبري بزرگترين و ثروتمندترين شرکت عطر سازي دنيا را بياموزند.
موفقيت : مي گويند فروشگاهي قصر مانند داري که آن را براي پولدارترين ساکنين روي زمين آماده نموده اي تا براي ساعتي در سکوت و آرامش هز چه را مي خواهند از آن جا بخرند. چه شد که به فکر ساختن اين فروشگاه قصر مانند افتادي ؟
بيژن : شم اقتصادي ! من يک تاجر زاده ام و درخانواده اي بزرگ شدم که فرهنگ پول سازي و پول آفريني درآن غالب بود. براين باورم که در رگ هاي من به جاي خون ، رودخانه اي از طلا جاري است و تک تک سلول هاي وجود من ازالماس ساخته شده اند. من خودم را بسيار گرانبها مي دانم و براين اعتقادم که اگر يکي از پولدارهاي دنيا به نيويورک بيايد و بخواهد از فروشگاهي خريد کند، حتما بايد اين خريد از فروشگاه من صورت گيرد. يک سفارش چهارصد هزار دلاري ، حداقل خريدي است که من از مشتريانم انتظار دارم و مشتريان من نيز خوب مي دانند چه موقع از من ، باز کردن درب فروشگاه را تقاضا کنند.فروشگاه بيژن هر چند به صورت شبانه روزي فعال است اما درب آن فقط به روي مشتريان خاصي باز مي شود . ديوارهاي سفيد اين فروشگاه هر هفته رنگ مي شوند.
موفقيت : آيا ثروت پدري درموفقيت شما تاثيري داشته است ؟
بيژن : الان که به گذشته نگاه مي کنم مي بينم بيشتر از ثروت پدر ، خلاقيت ، نوآوري وخود اتکايي خودم را دراين جايگاه قرارداده است . به هر حال ثروت پاکزادي ها را خيليهاي ديگر هم داشتند اما پسر هيچکدام از آنها بيژن نشد. اکنون من درموسساتم کارمندان ثروتمندرا استخدام نمي کنم، بلکه شبانه روز در جست وجوي افراد خلاق و توانمند هستم . تجربه به من ثابت نموده است که اين افراد در کمترين زمان قابل تصور، ثروت ومکنت را به دست خواهند آورد و مي تواند شرايط رفتاري و ذهني لازم ، براي برخورد با پولدارترين هاي روي زمين را پيدا کنند.
موفقيت :‌ جديدترين ايده وخلاقانه ترين محصولي که عرضه کرده اي چيست ؟
بيژن : يک ضرب المثل فارسي به خاطر دارم که مي گويد: زندگي پيچ وخم زيادي دارد . من هم يک عطر پرپيچ وخم با بهترين و الهام بخش ترين رايحه هاي عالم ساخته ام به نام "Bijan with a Twist " مي توان آن را " بيژن پرپيچ وخم " ترجمه کرد . طراحي شکل ظاهري شيشه عطر و از همه مهم تر بوي دل انگيز ، هيجان آور و آرام بخش اين عطر که مي توانم به جرات بگويم معجوني از رايحهاي متضاد اما خواستني است ، باعث شده تا من ، " بيژن پر پيچ و خم " را از همه ي محصولاتم بيشتر دوست بدارم .
موفقيت : براي ايرانياني که علاقه مندند، مانند تو در درياي ثروت شنا کنند، چه پيامي داري ؟
بيژن : اول بايد لياقت وشايستگي حفظ ، نگهداري و احترام گذاشتن به ثروت را در خود ايجاد نماييد. پول و به تبع آن خريداران پولدار، وطن ومليت خاصي ندارند. ثروت باعث مي شود که آنها به راحتي به امن ترين ، مطمئن ترين و آرام ترين نقطه کره زمين کوچ کنند ، بنابراين اگر به پول بي احترامي کنيد، براي آن خط و نشان بکشيد ، شرط وشروط برايش تعيين کنيد، به پول توهين کنيد و آن را در جاي نامناسب و براي خريد آشغال خرج کنيد، خب طبيعي است که با اينکار بي لياقتي خود را درحفظ پول ثابت نموده ايد و پول وثروت سراغ شما نمي آيد! نبايد هم بيايد. اصلا چرا بايد ثروت سراغ کسي برود که قصد نابودي اش را دارد! کدام پديده عالم را سراغ داريد چنين باشد که پول دومي اش باشد؟ آدم هاي پولدار دوست ندارند ، همه ثروتشان را صرف کمک به ديگران کنند. خيلي از آنها مايلند با ثروتي که به دست آورده اند، اززندگي لذت ببرند. آنها مي خواهند با ثروت خود بهترين ها را بخرند. بهترين احترام را دريافت کنند . با مودب ترين ، يا تميزترين و با تيز هوش ترين انسان ها دم خورباشند، خوب طبيعي است اينجا همان جايي است که " بيژن "‌و همه آدم هايي که علاقه مندند مانند او در درياي ثزوت شنا کنند، وارد عمل شوند. به خاطر دارم روزي يکي از ميليونرهاي آفريقايي براي خريد به قصر فروشگاهيي من در نيويورک آمد. او درفضاي آرام و دلنشيني که من ، حساب شده در تمام فروشگاه ايجاد کرده ام ، قدم زد و با شوق وصف ناپذيري اجناس داخل فروشگاه رابازديد نمود. ناگهان حالش به هم خورد وروي پله ها و فرش هاي نفيس استفراغ کرد . خدمتکاران وکارکنان فروشگاه بلافاصله چهره در هم کشيدند و خواستند واکنش نشان دهند که با نگاهي سريع به همه آنها گفتم که حق ندارند چنين کنند. وقتي بازديد تمام شد و آن ميليونر با يک خريد ٢٠٠ هزار دلاري ازفروشگاه خارج شد ، از خدمتکاران خواستم راه پله و فرش ها را تميز کنند. به آنها گفتم که مشتري ، وقتي وارد مغازه مي شود، درحقيفت صاحب آن است ، چرا که بالقوه مي تواند هر کالايي رابخرد. اين حق مشتري است و بايد به اين حق او احترام گذاشت .
موفقيت : آيا اززندگي لذت مي بريد؟
بيژن : چرانه ؟ اگرلذت نبرم چه کنم ١؟ زندگي من مال خودم است و دوست دارم آن را هر طوري که ميخواهم احساس کنم چرا نبايد چنين کنم ؟
موفقيت : ممکن است يک نمونه از شيوه تبليغات خود را بيان کني ؟
بيژن : يکي ازآخرين تبليغات من اينطور آغاز مي شود يکي بود يکي نبود ، در سرزميني دور مرد جواني زندگي مي کرد که به کيفيت عشق مي ورزيد.
موفقيت : آخرين پيام شما براي خوانندگان موفقيت در ايران چيست ؟
بيژن : درست است که کارخانجات و مغاره هاي من د راروپا ، امريکا ونيويورک است اما مي توانيد براي ديدن محصولات بيژن ، بدون هيچ محدوديتي ، مستقيما از داخل منزل ،وارد فروشگاه اينترنتي بيژن ( www.bijan.com ) شويد و آخرين محصولات بيژن را آنجا ببينيد. دوست دارم با شما صحبت کنم ونظرتان را درمورد محصولات خودم بيشتر بدانم .

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:42 | لینک ثابت |


اتومبیل نفرین شده.!!

یک اتومبیل لوکس و پر زرق وبرق – در قتل بیست میلیون نفر از مردم جهان نقش قابل توجهی داشت.!!

این اتومبیل سرخ رنگ که دو تن از اعضای خانواده سلطنتی اتریش را با خود حمل میکرد و انان را به سوی سرنوشت غم انگیزی میبرد – گنجایش شش سرنشین را داشت, و در ان زمان کمتر از 2000 کیلومتر را پیموده بود . در حقیقت , این اتومبیل مخصوص خانواده سلطنتی ساخته شده بود – تا هنگام دیدار از شهر " سارایوو " مورد استفاده قرار گیرد . روز 28 ژوئن 1914 بود و احوال سیاسی در سراسر قاره اروپا در استانه انفجار وحشتناکی قرار داشت . تنها جرقه کوچکی کافی بود تا بهانه ای بدست دهد و شعله یک جنگ خانمانسوز را بر افروزد . " ارچ دوک . فرانتس فردیناند " ولیعد اتریش و همسرش " دوشس هوئنبورگ " سوار این اتومبیل کروکی زیبا شدند – تا در خیابانهای " سارایوو " گشتی بزنند . در ان هنگام بمبی به سوی اتومبیل پرتاب شد که به بدنه ان اصابت کرد- و بی انکه منفجر شود, دوباره به خیابان افتاد . ولی لحظه ای بعد – منفجر شد و چهار تن از اعضای گارد سلطنتی اتریش را که سوار اسب و در پشت اتومبیل حرکت میکردند مجروح ساخت . با اینحال هیچگاه معلوم نشد چرا ولیعد اتریش و همسرش , پس از این واقعه به قصر مراجعت نکردند .!! اینک نوبت به عامل نامعلوم دیگری رسید که تا امروز راز ان کشف نشده است, راننده انها که کاملا به وضع شهر و خیابانهای ان اشنا بود – اشتباها به خیابان بن بستی پیچید و در ان خیابان تنگ و باریک – ناگهان جوانی که تپانچه ای در دست داشت – از آستانه در یکی از خانه ها بیرون پرید و با یک جهش خود را به بالای گلگیر اتومبیل رساند و با شلیک چند گلوله – ولیعد اتریش و همسرش را به قتل رساند و خود بدست محافظان کشته شد . مرگ این زوج سلطنتی – بمنزله جرقه ای بود که اتش جنگ جهانی اول را شعله ور ساخته بود - و بالغ بر بیست میلیون نفر جان خود را در این جنگ عالمگیر از دست دادند . در ورای این سیل خروشان و این تحولات ناگهانی – اتومبیل سرخ رنگ همچنان به اعمال شیطانی خود ادامه داد و همه کسانی که به نحوی با این اتومبیل سروکار پیدا کردند, به هلاکت رسیدند. یکهفته پس از انکه اتش جنگ به سراسر اروپا سرایت کرد – ژنرال " پوتیورک " فرمانده مشهور لشکر پنجم اتریش – خانه فرمانروا را در " سارایوو " مصادره کرد و این اتومبیل نفرین شده را نیز تصاحب کرد . دیری نپائید که نحسی این اتومبیل گریبان او را نیز گرفت – و بیست و یکروز بعد در " والیئوو " شکست فاجعه امیزی را تحمل کرد و مقام فرماندهی را از دست داد و به " وین " اعزام شد و در انجا در فقر و فلاکت درگذشت . اتومبیل سرخ رنگ به تصاحب یک اتریشی دیگر در امد – صاحب جدید ان سروانی بود که از کارمندان " پوتیورک " بخت برگشته بشمار میرفت . بزودی این سروان با اتومبیل اخت شد – ولی نمیدانست که سرنوشت دردناکی در انتظار اوست . این سروان اتریشی که جنون سرعت داشت – در یکی از روزها که با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد – دو تن از روستائیان را زیر گرفت و اتومبیل به درختی تصادف کرد و سروان اتریشی در این سانحه به قتل رسید.! او فقط 9 روز صاحب اتومبیل بود . پس از متارکه جنگ , فرمانروای جدید " یوگسلاوی " این اتومبیل را تصاحب کرد و دستور داد که انرا تعمیر و تزئین کنند . ظرف چهار ماه – این اتومبیل چهار بار تصادف کرد و در اخرین تصادف فرماندار یوگسلاوی یک دست و یک پایش را از دست داد . فرمانروای " یوگسلاوی " دستور داد این اتومبیل نحس و شوم را نابود کنند . زیرا نحوست ان گریبان هر کس را که سوار ان شده بود را گرفته بود – اما در همان زمان شخصی بنام دکتر " سرکیس " که اعتقادی به این حرفها نداشت و موضوع نحس بودن اتومبیل را به باد تمسخر میگرفت – این اتومبیل را در ازای مبلغ ناچیزی خریداری کرد . چون قادر به استخدام راننده شخصی نبود – تصمیم گرفت خود شخصا هدایت انرا عهده دار شود – مدت شش ماه با ان خوش بود و در این مدت هیچ اتفاق ناگواری رخ نداد – کم کم همه باور میکردند که شایعه نحس بودن این اتومبیل – چیزی جزء خرافات و زائیده خیالات مردم نیست – اما در بامداد یکی از روزها – این اتومبیل در حالیکه واژگون شده بود- در کنار جاده پیدا شد, اتومبیل فقط اندکی اسیب دیده بود و جسد دکتر نیز در کنار ان دیده می شد – که هنگام چپ شده اتومبیل – زیر ان مانده و له و لورده شده بود . همسر دکتر , پس از مرگ شوهرش این اتومبیل را به یک جواهر فروش ثروتمند فروخت – این شخص نیز یکسال با ان خوش بود تا انکه ناگهان بی دلیل دست به خودکشی زد – صاحب بعدی این اتومبیل – پزشک دیگری بود که از همان روز نخست نحسی اتومبیل گریبانش را گرفت . او بر خلاف صاحبان قبلی این اتومبیل – در سانحه ای به قتل نرسید, بلکه بیماران او از ترس نحسی این اتومبیل از مراجعه به مطب خوداری کردند . در نتیجه کار و بار او کساد شد و مجبور گردید این اتومبیل را به یک راننده سوئیسی مسابقات اتومبیل رانی بفروشد – این راننده سوئیسی در حین تمرین در " دولومیت " با یک دیوار سنگی برخورد کرد و در دم کشته شد.!! این اتومبیل دوباره به نزدیکی " سارایوو " بازگشت و اینبار, یکی از کشاورزان انرا خریداری کرد . او دستی به سروگوشش کشید و ماه های متوالی بی انکه حادثه ناگواری رخ دهد – سوار ان میشد . تا انکه در بامداد یکی از روزها ناگهان این اومبیل – بی دلیل در جاده خاموش شد و از حرکت باز ایستاد . صاحب اتومبیل – از یکی از کشاورزانی که از ان حوالی میگذشت خواهش کرد تا اتومبیل را به کاری خود ببند و ان را تا شهر بوکسل کند . او تازه شروع به بستن طناب بوکسل کرده بود – که ناگهان اتومبیل روشن شد و به راه افتاد . پس از برخورد به گاری – انرا همراه با اسب هایش به کناری پرتاب کرد و روی جاده به حرکت درامد – و سر یک پیچ تند – واژگون شد و صاحبش را به قتل رساند . سرانجام دوران شوم این اتومبیل به پایان خود نزدیک شد و این اتومبیل سرخ رنگ – بدست مکانیکی بنام "تیبر هر شفیلد " افتاد- او که در صدد تعمیر ان برامده بود – این اتومبیل را به رنگ ابی دراورد – چون نتوانست ان را بفروشد – خودش سوارش شد – یکروز هنگامیکه پنج تن از دوستانش را سوار اتومبیل کرده بود و به یک عروسی میبرد – ناگهان به کله اش افتاد تا با سرعت زیاد از اتومبیل دیگری سبقت بگیرد – اما کنترل اتومبیل از دستش خارج شد و با اتومبیل دیگر تصادف کرد – در این حادثه که اخرین سانحه تاریخ این اتومبیل بشمار میرفت, " هرشفیلد " و چهار تن همراهانش به قتل رسیدند . این اتومبیل به هزینه دولت اتریش بازسازی شد و بجای زندان – انرا به موزه " وین " فرستادند . این اتومبیل شانزده نفر را به قتل رساند و موجبات اغاز یک جنگ جهانی را فراهم ساخت – در ان زمان هرکس وارده موزه میشد – تابلویی را میدید که بر ان نام قربانیانی که با این اتومبیل جانشان را از دست داده بودند بچشم میخورد – تا انکه جنگ جهانی دیگری ان را نابود ساخت . این اتومبیل پر ماجرا – سرانجام در خلال جنگ دوم جهانی – بر اثر بمبی که از سوی متفقین بر روی موزه " وین " پرتاب شد از میان رفت

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:40 | لینک ثابت |


سوال انیشتین از مردم اگه می تونی جواب بده
5خانه با رنگهای مختلف"صاحبها یی با ملیت های مختلف هر کدام با مجله خاص نوشیدنی و حیوانی خاص.پیدا کنید ملیت ونوشیدنی و...؟(راهنمایی ها عبا رتند از:)
مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
مرد سوئدی یک سگ دارد.
مرد دانمارکی چای می نوشد.
خانه سبز سمت چپ خانه سفید است.
صاحب خانه سبز قهوه می نوشد.
شخصی کهnew york timesمی خواند پرنده پرورش می دهد.
صاحب خانه زرد مجله فیلم می خواند.
مردی که در خانه وسطی زندگی می کند شیر می دوشد.
مرد نروژی در اولین خانه زنذگی می کند.
مردی که Washington timesمی خواند در کنار مردی که گربه دارد زندگی می کند.
مردی که اسب دارد کنار مردی که مجله فیلم می خواند زندگی می کند.
مردی کهlose angles times می خواند شیر قهوه می نوشد.
مرد آلمانی Eshpigel می خواند.
مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
مردی که Washington times می خواند همسایه ای دارد که آب می نوشد.
یکی از ساکنان به حشرات علاقه مند است.

نوشته شده توسط محمد حسین در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 7:19 | لینک ثابت |


جشن بالون











،


بازگشت

کلیه حقوق این س

نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:33 | لینک ثابت |


آيا شما خدا هستيد؟
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
از دان كلارك

نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:29 | لینک ثابت |


داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان
ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل
به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند
مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد
شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام
نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل
امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را
بخوانند. ما بهانه آوريم که عده‌مان کم است. گفت:
اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا
تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد
کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چاره‌اي نداشتيم. همه ايراني‌ها دور هم جمع شديم و
گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد
نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از
پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را
چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي
نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و
بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که
سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل
کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود
خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو
سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين
است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو
سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و
خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو
سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب
داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع
به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه
«بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم.
همه شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود
ملي» به اين‌صورت تدوين شد:
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم
يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو
سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان
ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند
و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در
استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد
فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»
________________________________________

نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:28 | لینک ثابت |


سه نفر ايراني
سه نفر ايراني در موقعيت هاي مختلف قرار مي گيرند. آنها در اين موقعيت ها چه خواهند کرد؟

1)در يک کوپه قطار در فاصله وين تا فرانکفورت، روي سه صندلي کنار هم:
هر کدام يک کتاب يا مجله فرنگي دست شان مي گيرند که معلوم نشوند ايراني اند و براي احتياط موبايل هاي خود را هم خاموش مي کنند. و در صورت امکان جاي شان را عوض مي کنند و توي دلشان مي گويند: خاک بر سر! نمي خواست بفهمم که ايرانيه.

2) در هنگام سوار شدن به هواپيما از ايران به پاريس:
بلافاصله با هم دوست مي شوند و مي خواهند ببينند کدامشان زبان فرانسه را خوب مي داند و مي تواند کمک کند تا خودشان را در پاريس به مقصد برسانند.

3) در هنگام سوار شدن به هواپيما از پاريس به تهران:
به تدريج با همديگر دوست مي شوند و مي خواهند بفهمند کدام شان عنصر حکومتي است و آيا در فرودگاه مهر آباد براي شان دردسري درست مي شود يا نه

4) در هنگام سوار شدن در يک تاکسي در تهران:
اول در مورد افزايش قيمت ماشين و خانه بحث مي کنند و بعد کم کم بحث به درگيري هاي دانشجويي مي رسد و بعد پشت سر خاتمي حرف مي زنند و آخرين خبرهاي بي بي سي را به هم مي گويند و بعد معلوم مي شود که يکي شان بعد از سالها از آمريکا به ايران برگشته است و دو تاشان بعد از سالها قصد دارند از ايران به آمريکا مهاجرت کنند.

5) در هنگام ورود به يک پارتي شبانه:
اول در مورد سياست حرف مي زنند، بعد از مدتي همه با هم به اين نتيجه مي رسند که سياست چيز مزخرفي است و يکي از آنها يک قطعه باخ مي گذارد و بعد در مورد پينک فلويد بحث مي کنند و موزيک راک مي گذارند، بعد سرشان گرم مي شود و يواش يواش رپ گوش مي کنند و کم کم نوبت جلال همتي مي شود و بعد کساني که به هوش هستند کساني را که بي هوش شده اند به خانه مي رسانند.

6) در يک تشکيلات سياسي چپ:
اول دو نفري که به هم نزديک ترند، به نفر سوم اتهام مي زنند که سکتاريست است، او هم آنان را عامل رژيم و سازشکار مي خواند. بعد يک جناح اقليت تشکيل مي شود و يک جناح اکثريت. جناح اکثريت بعد از مدتي به دو جناح اکثريت چپ و جناح اکثريت تبديل مي شود . و بعد از مدتي جناح اقليت ليبرال مي شود و اکثريت را تندرو مي خواند و اکثريت هم تصميم به انحلال مي گيرند. بعد سه نفري يک شرکت صادرات لوازم يدکي تراکتور راه مي اندازند.

7) در يک تشکيلات سياسي مذهبي تروريست:
اول سه نفري عضو کميته مرکزي مي شوند، بعد يکي رهبر تشکيلات مي شود و چون يک معاون بيشتر لازم ندارد، نفر سوم را به دليل وابستگي به رژيم در تشکيلات زنداني مي کنند و بعد رهبري با زن معاونش ازدواج مي کند و معاونش با زن يک نفر ديگر ازدواج مي کند. بعد يادشان مي رود که مي خواستند چکار کنند.

8) در يک سازمان اداري دولتي:
يکي از آنها که از همه پپه تر است مي شود رئيس، و آن يکي که از همه بدجنس تر است مامور گزينش مي شود و آن کسي که از همه با شعورتر است اخراج مي کنند.

9) در يک تشکيلات اصلاح طلب:
سه تايي شروع مي کنند به حرف زدن و يک راه حل پيدا مي کنند براي اينکه کارشان را پيش ببرند، اما يکي از آنها دستگير مي شود، دو نفر ديگر اعتصاب غذا مي کنند تا نفر سوم آزاد شود، بعد سه نفري بيانيه مي دهند و از همديگر حمايت مي کنند و تصميم مي گيرند که از طريق قانوني به خواسته هايشان برسند. سالها مي گذرد.....

10) در يک گروه روشنفکران:
اول براي همديگر اشعار و داستانهايشان را مي خوانند و ازآثار همديگر تعريف مي کنند تا حوصله شان سر برود، بعد يکي از آنها مي رود. آنوقت دو نفر ديگر پشت سر کسي که رفته است حرف مي زنند و از خودشان تعريف مي کنند و بعد نفر دوم هم مي رود و نفر سوم عليه آن دو نفر يک نقد درست و حسابي مي نويسد و با اسم مستعار در مجله چاپ مي کند.

11) در جمع روحانيون:
سه نفري در مورد مخالفان روحانيت حرف مي زنند و حواسشان هست که حرفي نزنند که ديگري ناراحت شود و وقتي احساس مي کنند که ممکن است دعوا جدي شود کمي جوک مي گويند و بعد بدون هيچ درگيري از هم جدا مي شوند، کور خوانديد اگر فکر کنيد اينها با هم دعواشان مي شود!

12) در هنگام ورود به سالن سخنراني:
اول به هم تعارف مي کنند که ديگري زودتر وارد شود، اما قبول نمي کنند. قرار مي شود که اول کسي که بزرگتر است اول برود، اما استدلال مي کنند که بزرگي به عقل است، و هر سه اعتراف مي کنند که عقل شان از ديگري کمتر است. بعد قرار مي شود که از سمت راست وارد شوند، اما هر سه جوري مي ايستند که کسي سمت راست نباشد، در همين مدت سخنراني تمام مي شود و قرار مي شود از همديگر خداحافظي کنند. بعد از يک ساعت خداحافظي هر سه اصرار مي کنند که دونفر ديگر را به خانه برسانند، اما چون هر سه ماشين دارند اين اتفاق نمي افتد.

13) در هنگام ورود به استاديوم فوتبال:
همان سه نفري که براي سخنراني رفته بودند براي تماشاي فوتبال مي روند و در هنگام ورود به سالن فوتبال به دليل اينکه 15 نفر همزمان مي خواهند از دري که فقط براي دو نفر امکان ورود دارد وارد شوند همه شان زخمي شده و به بيمارستان منتقل مي شوند.

14) در يک سلول زندان:
اول سه نفري به هم شک مي کنند که مبادا طرف آدم فروش باشد. بعد بدون اينکه يقين کنند طرف آدم فروش نيست تمام اسرارشان را مي گويند، بعد هر سه محکوم به زندان هاي طولاني مي شوند.

15) در يک جزيره تنها:
يک فرض: هر سه نفر مرد باشند
اول يکي شان چلوکبابي ايراني راه مي اندازد، دومي راننده تاکسي مي شود و سومي چون براي برگشتن به ايران دچار دپرسيون شده در حال شنا به سوي ايران در آب غرق مي شود.
فرض ديگر: يکي از اين سه نفر در جزيره زن باشد.
در اين حالت هر دو مرد عاشق او مي شوند، بعد به خاطر اينکه به رفيق شان نامردي نکرده باشند هر دوشان به زن بي اعتنايي مي کنند، سالها مي گذرد تا اينکه يک شب در حال مستي يکي از ديگري مي خواهد با زن ازدواج کند، سر همين موضوع دعوا مي شود و همديگر را لت و پار مي کنند.
فرض ديگر: دو نفر از سه نفر زن باشند
مرد عاشق هر دو زن مي شود و يکي از زنها از مرد خوشش مي آيد، اما مرد کلاس مي گذارد و به آنها بي محلي مي کند. در نتيجه زنها هم يک انجمن فمينيستي راه مي اندازند و پدر او را در مي آورند.
فرض سوم: هر سه نفر زن باشند
تمام جزيره را مي گردند و با چيزهايي که پيدا مي کنند يک قايق درست مي کنند و خودشان را نجات مي دهند.

نوشته شده توسط محمد حسین در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 22:26 | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by the-one-in-net.Blogfa.com .Design by Yas-Design